جلسه هشتم: کار اصلی مدیر، عرصهی آزمایش او، خطر وارونهفهمی قلب، ضرورت سکوت هنگام عصبانیت
حاکم جامعه باید اشتباهات مردم را ببخشد و فراموش کند، زیرا وظیفهی اصلی او پرداختن به ضرورتهای حیاتی و عرفی زندگی مردم است، نه مجازات و مچگیری آنها. (این بخشش، البته شامل تضییع حقالناس یا جرائم دارای حد شرعی نمیشود.) مدیریت، آزمایشی سخت است که بخشی از دشواری آن در گذشت و فراموشی خطاهای مردم است. مدیری که توهم قدرت مطلق بردارد، قلبش دچاره وارونهفهمی میشود، دیگر نمیتواند وظایفش را نسبت به مردم انجام دهد و دوران مدیریتش به پایان نزدیک میشود. مدیر هیچ وقت نباید از بخشش پشیمان شود و در هنگام خشم، نباید هیچ کاری بکند.
▶️ فایل صوتی 00:57:00بسم الله الرحمن الرحيم
جلسه هشتم نامه ۵۳ نهج البلاغه
- تاريخ برگزاري: ۲۰ شهریور ۱۴۰۱
- محل برگزاري: قم، ساختمان علوم
- استاد: محمدمهدی احسانیفر
موضوع:
«فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِكَ وَ صَفْحِكَ مِثْلِ الَّذِي تُحِبُّ وَ تَرْضَي أَنْ یُعْطِيَكَ اللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ فَإِنَّكَ فَوْقَهُمْ وَ وَالِي الْأَمْرِ عَلَيْكَ فَوْقَكَ وَ اللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلَّاكَ وَ لَا تَنْصِبَنَّ نَفْسَكَ لِحَرْبِ اللَّهِ فَإِنَّهُ لَا یَدَ لَکَ بِنِقْمَتِهِ وَ لَا غِنَى بِکَ عَنْ عَفْوِهِ وَ رَحْمَتِهِ وَ لَا تَنْدَمَنَّ عَلَى عَفْوٍ وَ لَا تَبْجَحَنَّ بِعُقُوبَةٍ وَ لَا تُسْرِعَنَّ إِلَى بَادِرَةٍ وَجَدْتَ مِنْهَا مَنْدُوحَةً وَ لَا تَقُولَنَّ إِنِّي مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ فَإِنَّ ذَلِكَ إِدْغَالٌ فِی الْقَلْبِ وَ مَنْهَكَةٌ لِلدِّينِ وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الْغِيَرِ»
قواعد
- حاکم باید اشتباهات مردم را ببخشد و واقعا فراموش کند. (جرایمی مثل تضییع حقالناس و محاربه در ملا عام مستثنی از بخشش است).
- مدل برخورد خداوند با مدیر و رئیس، کاملاً متناسب با نوع برخورد آن فرد با مردم است.
- علت وجود مدیر، پرداختن موثر به ضرورتهای حیاتی و عرفی مردم است، نه مچگیری و مجازات آنها.
- مدیریت زمین خوشی نیست، بلکه عرصهی آزمایشی سخت است. آزمایشی که بدون رعایت قواعد بالا موفقیتی در آن حاصل نمیشود.
- مدیری که خیال کند رئیس مطلق است، دچار وارونهفهمی قلب میشود. و کسی که قلبش وارونه بفهمد، تا مرحلهی نابودی دینش پیش میرود و دوران مدیریتش به سقوط نزدیک میشود.
نکات
- انسان با اختیار و با بخشش، بیشتر پیشرفت میکند تا با اجبار و با تنبیه.
- اصل دستورات این نامه برای مدیری است که حکومتی بر عموم مردم دارد. اما بسیاری از قواعد آن به تناسب قابل تعمیم به دیگر مدیران است.
- مدیر نباید از بخشش پشیمان شود. و نباید از عقوبت یک مجرم شاد شود.
- مدیر نباید هنگام عصبانیت کاری بکند یا حرفی بزند.
خلاصه
پیش از این جمله فرموده بودند که مردم سهوا و عمدا خطا میکنند. پس «فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِكَ وَ صَفْحِكَ» یعنی من بهعنوان حاکم امر میکنم که مردم را ببخشی. اعطاء یعنی دادن چیزی که حق روشن طرف مقابل نیست! اما قابلیتش را دارد. فقط به همین علت که مردمِ تو هستند باید ببخشیشان! عفو یعنی بخشیدن و نادیده گرفتن. صفح یعنی پاک کردن، صاف کردن. هم باید اهل چشمپوشی نسبت به مردم خودت باشی، هم اهل فراموش کردن اشتباهاتشان. ما گاهی از خطای کسی چشمپوشی میکنیم، همانطور که حق همه را میدهیم حق او را هم میدهیم، اما آیا صفح و فراموش هم میکنیم؟ یا یک پروندهای برای خطای ایشان در ذهنمان باز میکنیم و تعداد خطاهایش را کنتور میاندازیم تا یک روز مچش را بگیریم؟! (بدیهی است که بخشش دربارهی خطاهایی نیست که حق الناس یا بیت المال در آن ضایع شده. بعضی خطاهای اجتماعی مثل محاربه (اسلحه کشیدن در فضای عمومی)، بیعفتی و اموری که حد مشخص دارد نیز قابل بخشش نیست.)
«مِثْلِ الَّذِي تُحِبُّ وَ تَرْضَي أَنْ یُعْطِيَكَ اللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ». آن جوری نادیده بگیر و پاک کن که دوست داری خدا جرائم تو را نادیده بگیرد و پاک کند. دوست داری خدا چطوری برخورد کند نسبت به جرائم تو؟ همانجوری برخورد کن با جرائم مردم. «فَإِنَّكَ فَوْقَهُمْ» تو بالای سر مردم هستی. اما بدان که «وَ وَالِي الْأَمْرِ عَلَيْكَ فَوْقَكَ» آن کسی که تو را گمارده نیز بالای سر توست. «وَ اللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلَّاكَ» خدا هم بالای سر آن کسی هست که تو را به حکومت گمارده. حواست باشد که خدا با تو آن جوری برخورد میکند که تو با مردمت برخورد میکنی. «وَ قَدِ اسْتَكْفَاكَ أَمْرَهُمْ» من تو را برای کفایت امور مردم گماردم، نه برای مچگیری و مجازات آنها. مدیری که در پی مچگیری مردم است فرق دارد با مدیری که در پی کفایت کار مردم است. آقا گوشهی کار خلاف پیش میآید. تضییع بیتالمال و حقالناس و خطاهایی است که بالاتر گفتیم؟ نه. پس رهایش کن، و کارت را، کفایت امر مردم را پیش ببر! اول خطبه «وَ عِمَارَةَ بِلَادِهَا» را داشتیم. یک وقت حاکم وظیفهاش را تأمین ضروریات حیات مردم میداند. یکوقت تامین ضروریات عرفی مردم را نیز به عهده میگیرد. مثلاً خانه و ماشین ضرورت عرفی زندگی است.
«وَ قَدِ اسْتَكْفَاكَ أَمْرَهُمْ وَ ابْتَلَاكَ بِهِمْ» خدا تو را با مردم به سختی آزمایش میکند! خیال نکنی مدیریت اسباب خوشی و فرمانروایی است. نه! به آزمایش سختی گرفتار شدهای. سختیاش در همان بخشش و فراموشی خطاهای مردم است. در همان کارهایی است که تا اینجا به توی مالک گفتم. اینها ساده نیست. باید از خودت بگذری!
«وَ لَا تَنْصِبَنَّ نَفْسَكَ لِحَرْبِ اللَّه»، خودت را در جایگاه جنگ با خدا قرار نده. جنگ با خدا همین است که عفو و صفح نداشته باشی و دنبال کفایت امر مردم نباشی. «فَإِنَّهُ لَا یَدَ لَکَ بِنِقْمَتِهِ» تو دستی در برابر نقمت خدا نداری. نقمت متضاد نعمت است. چیزیست که به کسی برسد بدش میآید. الزاماً عذاب نیست. میفرماید تو در برابر نقمت خدا هم کاری نمیتوانی انجام بدهی، آن وقت میخواهی با او بجنگی؟ «وَ لَا غِنَى بِکَ عَنْ عَفْوِهِ وَ رَحْمَتِهِ» تو بینیاز از بخشش خدا هستی که مردم را عفو نمیکنی؟ معلوم میشود که مدل برخورد خداوند با مدیر و رئیس، کاملاً متناسب با نوع برخورد آن فرد با مردم است.
«وَ لَا تَنْدَمَنَّ عَلَى عَفْوٍ» اگر عفو کردی پشیمان نشو. آن چیزی که عفو شد، عفو شده. اینطور نیست که اگر فرد دوباره اشتباه کرد، اشتباه قبلیاش را هم دوباره به حساب بیاوری و به روی او بیاوری! «وَ لَا تَبْجَحَنَّ بِعُقُوبَةٍ» هیچوقت دلت به خاطر عقوبت یک مجرم خنک نشود. هیچوقت نسبت به اینکه سارقی حد خورده یا قاتلی اعدام شده، حالت سرور و شادی به شما دست ندهد. چرا؟ [در] ادامه دو جمله دیگر است بعد میفرماید چرا.
«وَ لَا تُسْرِعَنَّ إِلَى بَادِرَةٍ وَجَدْتَ مِنْهَا مَنْدُوحَةً» وقتی عصبانی شدی، اصرار به این نداشته باش که فوری یک حرفی بزنی یا رفتاری داشته باشی. هیچ کاری نکن و هیچ حرفی نزن؛ بایست. چرا؟ چون ممکن است از تو چیزی سر بزند که بعداً بگویی کاش نمیگفتم این را. این یک مندوحه و راه فرار داشت. میتوانستم چیزی نگویم. اما الان گفتهام، اگر بزنم زیرش، خراب میشوم. اگر انجام بدهم، باز هم خراب میشوم.
«وَ لَا تَقُولَنَّ إِنِّي مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ» نگویید که من رئیس هستم، دستور میدهم و اطاعت میشوم. میتوانم، دستور میدهم! امضا دست من است! اینطوری نگویید. چون «فَإِنَّ ذَلِكَ إِدْغَالٌ فِی الْقَلْبِ وَ مَنْهَكَةٌ لِلدِّينِ وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الْغِيَرِ» اگر کسی فکر کرد که مدیر مطلق است، این تصور باعث وارونه شدن فهم قلبش میشود. قلب وقتی وارونه شد، دیگر آن اتفاقات قبلی نمیافتد، «وَ أَشْعِرْ قَلْبَكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ… و اللُّطْفَ بِهِمْ و…»، اصلاً دیگر رحمت به مردم نمیفهمد یعنی چه. عفو و صفح را نمیفهمد یعنی چه. [میگوید] آقا اینها همه مجرم اند! «وَ مَنْهَكَةٌ لِلدِّينِ» وارونهفهمی قلب، دین تو را تا مرحله نابودی میبرد و «وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الْغِيَرِ» موجب نزدیک شدن سقوط تو میشود.
متن کامل
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صل الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین اللهم صل علی محمد و آل محمد.
در ادامهی بحث از نامه 53 نهج البلاغه که امیرالمؤمنین علیهالسلام این نامه را خطاب به مالک اشتر نگاشتند، رسیدیم به این عبارت که:
«فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِكَ وَ صَفْحِكَ مِثْلِ الَّذِي تُحِبُّ وَ تَرْضَي أَنْ یُعْطِيَكَ اللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ فَإِنَّكَ فَوْقَهُمْ وَ وَالِي الْأَمْرِ عَلَيْكَ فَوْقَكَ وَ اللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلَّاكَ»
حضرت پیش از این جمله فرموده بودند که مردم خطا میکنند. اشتباه میکنند، حالا عمدی یا سهوی و بهتر است که تو اینها را ببخشی. تعبیری که حضرت به کار میبرند برای بخشیدن مردم این است: «فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِكَ وَ صَفْحِكَ» یعنی ممکن است که تو پیش خودت بگویی من میتوانم اینها را نبخشم. من بهعنوان حاکم. اما من به تو امر میکنم که ببخش. «فَأَعْطِهِمْ» امر است، اما با کلمه اعطاء. اعطاء یعنی دادن چیزی که حق روشن طرف مقابل نیست! اما قابلیتش را دارد. اما امیرالمؤمنین علیهالسلام این اعطاء را امر میکنند نسبت به آن. میگویند ببین وقتی خطایی مرتکب شدند مثلاً عمدی، حق آنها نیست که بخشیده بشوند. اما این قابلیت را دارند. این شایستگی را دارند. چرا؟ چون مردمِ تو هستند؛ لذا شایستگی بخشیدهشدن را دارند. چون شایستگی بخشیدهشدن را دارند، به چه علت آقا این شایستگی را دارند؟ چون مردماند. فقط به همین علت که مردم تو هستند؛ لذا «فَأَعْطِهِمْ» من به تو امر میکنم که اعطاء کنی. چه اعطاء کنی به اینها؟ «عَفْو» وَ «صَفْح». عفو یعنی فراموش کردن، نادیده گرفتن. چشم روی هم گذاشتن. ما وقتی از خداوند متعال درخواست عفو میکنیم، یعنی خدایا نادیده بگیر. تو که دیدی، ولی انگار که ندیدی، و صفح یعنی پاک کردن، صاف کردن. این خیلی مهم است که به حاکم حضرت دستور میدهند هم اهل عفو نسبت به مردم خودت باش، هم اهل صفح باش. ما گاهی اوقات در امور خودمان، مثلاً ایشان اگر یک خطایی نسبت به من مرتکب بشود، یک خطایی نسبت به هر چیزی، اصلاً عمداً مرتکب شد. من پیش خودم مثلاً نادیده میگیرم. نادیده میگیرم یعنی چه؟ یعنی آن خطای ایشان هیچ تأثیری مثلاً بر امتیازی که میخواهم به او بدهم نمیگذارد، تأثیری بر مثلاً [چیزهای دیگر نمیگذارد]، اما آیا صفح هم انجام میدهم؟ یا نه؟ یک پروندهای برای این خطای ایشان در ذهن خودم باز کردم؟ این خطا میشود دو تا سه تا چهار تا این پرونده اینجا هست. یا بیاییم در مثلاً یک مجموعه، ممکن است یک مجموعه خطای یک نفر را نادیده بگیرد. خطایی که [در] جلسه قبل عرض کردم دیگر. خطایی که با حقوق دیگران منافاتی ندارد. وگرنه یک نیروی من به نیروی دیگر ظلم کرده، من که نمیتوانم بگویم من خطای او را نادیده میگیرم که. حق کس دیگری این وسط در میان است. اما نه اصلاً حق دیگری در میان نیست. حق خودم هست. یا حق عمومی حکومت هست. آن هم باز، به شکلی که به بیتالمال که مال عمومی مردم بوده، آسیبی نرسیده باشد که اگر آسیبرسیده باشد و من بدانم که چه کسی این آسیب را رسانده، باید جبرانش را از او بگیرم. اما جبرانش را از او میگیرم، حالا مجازات هم میکنم یا نمیکنم؟ امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرماید که نه. عفو کن؛ عفو کن و صفح کن. یعنی نادیده بگیر و بعد صفح کن، پاک کن، پرونده تشکیل نده برایش! پاک کن، اصلاً صفر بشود. این جالب است و عجیب است و در برخوردهای امیرالمؤمنین علیهالسلام با دیگران این را میبینیم، و در برخوردهای اهلبیت با دیگران این را میبینیم که با کسی که مثلاً تا دیروز ظلم میکرده است به خودشان، امروز آمده و مثلاً میخواهد همراهی بکند، اصلاً به رویش نمیآورند، با او بهگونهای رفتار میکنند که انگار از اول او جزء اصحاب ما بوده. اصلاً انگار خبری نبوده. حتی وقتی که دوباره آن فرد برمیگردد و میرود، باز هم قبل او را به یاد او نمیآورند، چون قبل او صفح شد، اصلاً پاک شد. این عجیب است. این نسبت به خطاهایی هست که با حق کسی از مردم، فرد مشخص، یا بیتالمال، تعارضی نداشته باشد. آنها وگرنه حسابش جداست. همینطور برخی از عناوین را ما داریم، مثل عنوان محارب مثلاً، اینها در روایات تأکید شده بر اینکه محارب بخشیده نشود، حتی اگر صاحب حق او را بخشید! کسی آمده با حربه، حربه یعنی وسیله کُشنده، تفنگ باشد یا چاقو باشد، محارب برای همین میگویند، کسی که از حربه استفاده کرده، یعنی از وسیله کُشنده استفاده کرده. تفنگ باشد، چاقو باشد یا هر چیزی از این قبیل باشد، سم باشد مثلاً، وسیله کُشنده است دیگر. کسی آمده با این وسیله، در خیابان، یعنی در ملأ عام به دیگری آسیب زده. آن دیگری، ایشان را بخشید، آیا منِ حاکم هم باید ببخشم آن را؟ در روایات تأکید کردند که تو [او را] نبخش. او بخشید، دیه از عهدهی این فرد برداشته میشود. چون اگر نبخشیده بود باید دیهاش را میداد. دیه برداشته میشود. قصاص برداشته میشود. درست شد؟ اما، محارب در ملأ عام آمده این کار را انجام داده. توی حاکم نبخش. چرا؟ چون حاکم ملأ عام، تو هستی. تأکید کردهاند که نبخش، تا امنیت جامعه خدشه دار نشود. حالا اگر همین اتفاق در خانه افتاده باشد و صاحب حق بخشیده باشد، اینجا به حاکم میگویند تو هم ببخش. ببینید، پس مسئله با مسئله متفاوت است. اینجور نیست که بگوییم مثلاً همهی مسائل، همه مصادیق، حکمش این است که ببخش. نه. مورد با مورد فرق میکند. باید به حقالناس گره نخورد، باید به بیتالمال گره نخورد؛ این یک طرف. طرف دیگر، عناوین خاصی ما داریم که آن عناوین را توصیه کردهاند به حاکم که نبخشد محارب را؛ یک. دو، کسی که در ملأ عام بیعفتی کرده، توصیه کردند که بخشیده نشود. اینها مواردی هست که جدا میشود. اموری که حد مشخص دارد. اینها بخشیدنی نیست که البته این اموری که حد مشخص دارد، عمدتاً اموری است که با حقالناس در ارتباط است. مثل سرقت. حد مشخص دارد. آقا حالا ببخشیمش؟ نه. این بخشیدنی نیست. این حد مشخص دارد. ولی همهی امور [را] برایش حد مشخص قرار ندادهاند. چرا؟ بهخاطر همین که بخشیده بشود.
- پرسش مخاطب
+ پاسخ استاد: در ملأ عام؟ نه، در ملأ عام حد مشخص دارد. برای همین عرض کردم. اموری که با حقالناس گره میخورد، اموری که با بیتالمال گره میخورد، اموری که عنوان خاص دارد که آنی که عنوان خاص دارد این دوتاست: محارب و بیعفت در ملأ عام. سه، اموری که حد مشخص دارد. این مجموعه جدا میشود. غیر از این، مثلاً بفرمایید که در بصره چه اتفاقی افتاد. در بصره آمدند و تجمعات مختلفی را علیه امیرالمؤمنین علیهالسلام به راه انداختند. برخی از این تجمعات، تجمعاتی بود که تلاش میکردند امیرالمؤمنین علیهالسلام را بهعنوان قاتل عثمان معرفی بکنند. خب دروغ بود این حرف. امیرالمؤمنین مدافع عثمان بود. حضرت میفرماید آنقدر از عثمان دفاع کردم که ترس این را دارم که بگویند علی با عثمان هم کاسه بوده. اینقدر میفرمایند من از عثمان دفاع کردم. دروغ بود این حرف [که علی قاتل عثمان است]. ولی دروغ میگفتند علناً و رسماً، و این دروغ را نسبت میدادند به حاکم. برخی از این جلسات، جلسات هیجانی بود. یعنی شعار علیه امیرالمؤمنین علیهالسلام میدادند. در همهی این موارد و این قبیل از موارد، حضرت فرمودند که تا وقتی که حربه بیرون نیاورند، یعنی شمشیر بیرون نیاورند، کاری با ایشان نداریم. حتی از بیتالمال هم قطعشان نمیکنیم. حتی راههای ایشان را هم نمیبندیم که بگوییم مثلاً راههایشان را ببندیم، اینها در فشار قرار بگیرند، مثلاً بهشان گوشت نرسد، مثلاً بهشان مرغ نرسد، حالا هر چیزی که بصرهی آن روز لازم داشت، چون همه نیازهای یک شهر که در همان شهر که تأمین نمیشد دیگر، برخیاش از جاهای دیگر میآمد روزبهروز. حتی راههایشان را هم حضرت نبستند. این میشود عفو و صفح. بعد هم که امیرالمؤمنین علیهالسلام وارد بصره شدند، بعد از جنگ جمل که حضرت پیروز شدند، خب بر چه کسانی پیروز شدند؟ بر یک مُشت آدم بیمنطقی که شمشیر کشیده بودند، نه فقط مقابل امیرالمؤمنین، بلکه در برابر افراد بیدفاع داخل بصره شمشیر کشیدند، یعنی زن کشتند و بچه کشتند! خب اینکه اصلاً زن شمشیر دست گرفتن را بلد نیست، بچه شمشیر دست گرفتن را بلد نیست. این را برای چه میکشی؟ بهخاطر اینکه این حب (محبت) علی را دارد، از علی دفاع میکند. خب امیرالمؤمنین علیهالسلام بعد از اینکه بر اینها پیروز شدند، برخی آمدند پیشنهاد کردند، برخی هم اصرار داشتند که آقا ما پیروز شدیم دیگر، برویم بزنیم خانههایشان را و اموالشان را… حضرت فرمودند که هیچ تعرضی به خانههای اینها و هیچ تعرضی به اموال اینها حق ندارد کسی بکند؛ لذا خانههای اینها، کاملاً امن باقی ماند. هیچ مالی از اینها مصادره نشد. با اینکه جنگیده بودند. با اینکه اینجور بیمنطق زن و بچه را کشته بودند. اما اموالشان مصادره نشد. چرا؟ چون حضرت فرمودند که اینها مسلمان بودند، اما مسلمان منحرف. مثل کسی که اعدامی هست. باید اعدام بشود. قاتل است، باید اعدام شود. خب حالا قاتل را اعدام کردیم، اموالش را هم مصادره میکنیم؟ نه. به حضرت گفتند آقا آن قاتل یک نفر را کشته، این فضای جامعه را [بههم ریخته]، این به شما توهین کرده [و غیره]. حضرت فرمودند نه. هیچ تعرضی به اموال آنها نشد. هیچ مثلاً احضار و تهدیدی نشدند فامیلهای اینها که آقا تو بیا ببینم مثلاً کجا بودی، مثلاً چه کار میکردی، از این قبیل حرفها و تهدیدها. هیچ. خانوادههای اینها، هیچ چیزی از بیتالمال از اینها قطع نشد. اصلاً انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده. آقا اینها مثلاً خانوادههای کسانی بودهاند که با ما جنگیدهاند. پس باید مثلاً [چه کرد]. نه. مردانشان با ما جنگیدند و کشته شدند. حالا جالب اینجاست، امیرالمؤمنین علیهالسلام، کسی را میگمارند برای اینکه به خانوادهی کشتهشدهها رسیدگی بکنند که ببینند اوضاعشان چطور است. یک وقتی کسی برای اینها مشکلی ایجاد نکند. این میشود جای عفو و صفح. اصلاً انگار هیچ چیزی وجود نداشته، پاک شده همه چیز.
«فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِكَ وَ صَفْحِكَ مِثْلِ الَّذِي تُحِبُّ وَ تَرْضَي أَنْ یُعْطِيَكَ اللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ». آن جوری ببخش، نادیده بگیر و آن جوری پاک کن که دوست داری خدا جرائم تو را نادیده بگیرد و پاک کند اصلاً. دوست داری خدا چطوری برخورد کند نسبت به جرائم تو؟ همانجوری برخورد کن نسبت به جرائم مردم. تا آنجایی که راه دارد، نادیده بگیر. «فَإِنَّكَ فَوْقَهُمْ» تو بالای سر مردم هستی. اما بدان که «وَ وَالِي الْأَمْرِ عَلَيْكَ فَوْقَكَ» آن کسی که تو را گمارده است به حکومت مصر، آن بالای سر تو هست. یعنی من. «وَ اللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلَّاكَ». خدا هم بالای سر آن کسی هست که تو را به حکومت مصر گمارده است، یعنی خدا هم بالای سر من است. حواست باشد که خدا با تو آن جوری برخورد میکند که تو با مردمت برخورد میکنی. فردا از خدا توقع نداشته باش. میگوید خدایا مثلاً تو چرا نبخشیدی، چرا مثلاً… میگوید تو با مردمت اینطوری برخورد کردی، من هم… «وَ قَدِ اسْتَكْفَاكَ أَمْرَهُمْ» من تو را گماردم برای کفایت امور مردم، نگماردم برای مچگیری و مجازات مردم. فرق میکند. یک کسی یک حاکمی، یک مدیری، نگاهش این باشد که من باید مچ خلاف کار را بگیرم. این یک نگاه است. یک نگاه هم این است که من باید این کار را پیش ببرم. آقا گوشهی کار خلاف پیش میآید. خیلی خب، بگذار من این کار را باید پیش ببرم، این خلافی که پیش آمد بیتالمال است؟ نه بیتالمال نیست. حقالناس است؟ نه حقالناس نیست. آنهایی هست که گفتی؟ نه آنها نیست. رهایش کن، بگذار کارمان را پیش ببریم. حضرت میفرمایند من تو را برای این نگاه دوم گماردم. «وَ قَدِ اسْتَكْفَاكَ أَمْرَهُمْ» من تو را گماردم برای کفایت امر مردم. تو باید پیگیر این باشی که امر مردم را کفایت کنی. این هم باز مهم و جالب است. اول خطبه هم شبیه این را حضرت داشتند که «وَ عِمَارَةَ بِلَادِهَا». یکوقت هست که حاکم وظیفه خودش را تأمین ضروریات زندگی مردم میداند. درست شد؟ یکوقت هست که حاکم میگوید نه. قدم اول، تأمین ضروریات زندگی مردم است. من باید به سمت کفایت امر مردم حرکت کنم. امیرالمؤمنین میفرماید من تو را گذاشتم برای کفایت امر مردم. لذا نگاهت و فکرت آنجا باشد. رها کن حواشی را. کفایت امر مردم. بله. قدم اولش میشود تأمین ضروریات. همان تأمین ضروریات هم خودش قدم به قدم است. اما نگاه تو چه باید باشد؟ من تو را برای چه کاری گذاشتم؟ برای کفایت امر مردم گذاشتم.
- پرسش مخاطب
+ پاسخ استاد: تأمین ضروریات. ما در ضروریات هم دو سه مرحله داریم. یک ضرورت حیات داریم که اولین وظیفه حاکم تأمین ضرورت حیات است. یک ضرورت عرفی داریم که دومین وظیفه حاکم تأمین ضرورت عرفی است. ضرورت حیات، چیست؟ آن چیزهایی است که اگر نباشد من میمیرم. آب باید به من برسانند. غذا باید به من برسانند مثلاً. یعنی حواسشان باشد که من آب و غذا داشته باشم. میشود ضرورت حیات. ولی ضرورت عرفی، مثلاً میشود خانه. ضرورت عرفی است. مثلاً ماشین ضرورت عرفی است. مثلاً بفرمایید یک چیزهایی از این قبیل. اینها میشود ضرورت عرفی.
«وَ قَدِ اسْتَكْفَاكَ أَمْرَهُمْ وَ ابْتَلَاكَ بِهِمْ» خداوند تو را با آنها آزمایش میکند. خداوند تو را با مردم آزمایش میکند. ابتلاء، هر جور آزمایشی نیست. چون ما یک ابتلاء داریم، یک اختبار داریم. اختبار آزمایش است. همه جور آزمایشی را شامل میشود. ابتلاء آزمایش سخت را میگویند؛ لذا مثلاً ما در ادبیات خودمان، یک کسی مریض بشود هم میگوییم مبتلا شده مثلاً به این بیماری. میشود یک آزمایش نسبتاً سخت. امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرمایند توی حاکم، مبتلای به مردمی، یعنی خداوند متعال، تو را با مردم آزمایش سخت میکند. -اختبار یعنی آزمایش کردن- تو را آزمایش میکند، نه آزمایش ساده، آزمایش سخت! یعنی حاکم توقع این را نداشته باشد، مدیر توقع این را نداشته باشد که خب حالا مثلاً من مدیر شدم و تکیه میدهم و برای من چایی میآورند. نه. تو به آزمایش سختی گرفتار شدی. سختیاش کجاست، سختیاش در همان عفو است، در همان صفح است. سختیاش در همان اموری است که تا اینجای کار من به توی مالک گفتم. اینها امور سادهای نیست. تو باید از خودت بگذری. اینها ساده نیست. «وَ لَا تَنْصِبَنَّ نَفْسَكَ لِحَرْبِ اللَّه»، خودت را در مقابل و جایگاه جنگ با خدا قرار نده. عجب! جایگاه جنگ با خدا دیگر چیست؟ جایگاه جنگ با خدا همین است که عفو و صفح نداشته باشی و دنبال کفایت امر مردم نباشی. خیلی عجیب است! که حضرت حاکمی را که عفو و صفح نداشته باشد و دنبال کفایت امور مردم نباشد، میگوید تو در حال جنگ با خدا هستی. یکوقت تعبیر میکنند به اینکه تو با فرمان خدا مخالفت کردی. خیلی خوب! یکوقت تعبیر میکنند به اینکه تو عصیان کردی. یکوقت تعبیر میکنند به اینکه تو طغیان کردی. یکوقت تعبیر میکنند به اینکه تو به جنگ با خدا رفتی. ما دیگر تعبیر از این بالاتر نداریم. برای که؟ برای کسی که مثلاً آمده گفته که نه، من نمیخواهم این فرمان خدا را اجرا کنم؟ نه! برای کسی که آمده مثلاً شمشیر به دست گرفته و مردم را به ظلم کشته؟ نه، نه! نه فقط برای این؛ برای این هست. [اما] نه، [تعبیر جنگ با خدا] برای کسی [است] که در مقابل مردم خودش عفو و صفح ندارد، چه برسد به این که بخواهد به ظلم مردم خودش را بکشد. نه! برای کسی که در مقابل مردمش، عفو و صفح ندارد، و برای کسی که دنبال کفایت امور مردم نیست. برای این حضرت میفرمایند که «وَ لَا تَنْصِبَنَّ نَفْسَكَ لِحَرْبِ اللَّهِ» خودت را در جایگاه جنگ با خدا قرار نده. «فَإِنَّهُ لَا یَدَ لَکَ بِنِقْمَتِهِ» تو دستی در برابر نقمت خدا نداری. اگر خداوند متعال بخواهد نقمت برای تو بفرستد، تو کاری نمیتوانی انجام بدهی. نقمت، نه عذاب! نه، نقمت. نقمت در مقابل نعمت است. نعمت یعنی یک چیزی بدهیم، فرد خوشش بیاید. حالا مورد نیازش باشد یا بیش از نیازش باشد. نقمت، چیزی هست که بدهیم، کاری را انجام بدهیم که فرد بدش بیاید. همین. نقمت الزاماً عذاب نیست. شدیدترین حالت نقمت، مثلاً میشود عذاب. حضرت میفرماید تو در برابر نقمت خدا هم کاری نمیتوانی انجام بدهی، آن وقت میخواهی با خدا بجنگی؟ «فَإِنَّهُ لَا یَدَ لَکَ بِنِقْمَتِهِ» تو دستی در برابر نقمت خدا هم نداری. «وَ لَا غِنَى بِکَ عَنْ عَفْوِهِ وَ رَحْمَتِهِ» تو بینیاز از عفو خدایی که مردم را عفو نمیکنی؟ تو بینیاز از رحمت خدایی که به مردم رحم نمیکنی؟! معلوم میشود که مدل برخورد خداوند متعال با حاکم، با مدیر، با رئیس، کاملاً متناسب با نوع برخورد آن رئیس و مدیر و حاکم با مردم است. روش برخورد خداوند متعال، با من، بهعنوان یک آدم عادی، این است که اعمالم را چطوری انجام میدهم مثلاً، در روابطم حقالناس را رعایت میکنم [یا] نمیکنم؟ اینجوری [است]. اما حاکم نه؛ مدیر نه. روش برخورد خداوند متعال با مدیر [و] با حاکم این است که نگاه میکند ببیند خب، تو با مردمت [و] با نیروهایت چه جوری رفتار کردی؟ خیلی خب، حالا میبینم.
- پرسش مخاطب
+ پاسخ استاد: نه. [عفو و صفح] نسبت به کارگزاران، دستوراتش بعداً میآید که نسبت به کارگزارانت سختگیر باش! و از خطای کوچک آنها هم نگذر. منتها خطای کوچک آنها نسبت به مردم! نگذر. اما از خطای آنها نسبت به خودت بگذر. میفرماید از خطای کوچک آنها نسبت به مردم هم نگذر، نه خطای بزرگ.
- پرسش مخاطب: پرسشی درباره تعریف محارب.
+ پاسخ استاد: نه. چون در آن زمان هم شعرایی وجود داشتند که با شعر خودشان اذهان را مشوش میکردند؛ ولی برای آنها این واژه را به کار نبردند و این حکم را هم تطبیق نکردند.
- یکی از حضار: پرسش درباره حکمت صفح در صورت تکرار بسیار زیاد خطا
+ پاسخ استاد: ببینید آدمی با اختیار و با بخشش بیشتر پیشرفت میکند تا با اجبار و با تنبیه؛ لذا در روایات دیگر ما این را داریم که میفرمایند آن قدری که تشویق - تشویق به کار خوب - و اغماض (چشمپوشی) از خطا منجر به رفع خطا میشود، تنبیه منجر به رفع خطا نمیشود؛ لذا این موضوع اختیار خیلی مهم بوده و خیلی اهلبیت به این موضوع اختیار توجه داشتهاند. بهگونهای که میبینید بحث ولایت، یعنی ما حقیقتاً مهمتر از این موضوع نداریم. یعنی از توحید که بگذریم، مهمتر از موضوع ولایت ما نداریم. اما در موضوع ولایت وقتی میبینند مردم اختیار نکردند ولایت را، آقا اختیار نکردند به ضررشان [است]، خیلی خب حالا خودشان میدانند. یعنی شما حساب بکنید که این، من هی تکرار میکنم این جمله را، بهخاطر این است که خیلی این جمله، جمله سنگینی است. سلمان یک کسی است که امیرالمؤمنین علیهالسلام نسبت به او فرمود اگر سخنی را از سلمان شنیدید، گویا از علی شنیدید. این خیلی حرف است. یعنی سخن سلمان مثل سخن امیرالمؤمنین حجت است. یک آدم اینجوری است. سلمان یک آدم کوچک نیست، یک آدم کمی نیست. این خیلی جلو رفته [است]. یکوقت حضرت میفرمایند از فلانی اطاعت کنید من او را حاکم شما قرار دادم. آن وقت ادامهاش هم میفرماید که خطاهای او گردن من. یعنی او خطا هم میکند. اما یکوقت میفرماید که آنچه سلمان میگوید گویا من گفتهام. اصلاً سلمان حاکم جایی نیست. پس بحث، بحث حکومتی نیست، بحث واقعی است. سلمان همچنین آدمی است. آن وقت سلمان میگوید اگر مردم میگذاشتند علی آن گونه که پیامبر فرموده بود خلیفه بشود، علی کاری میکرد که در مدت کوتاهی، مردم مانند پرندگان در آسمان پرواز کنند و مانند ماهی در دریا شنا کنند، بدون این که آسیبی به آنها برسد. یا جای دیگر - در همین کلام در ادامه - میگوید اگر مردم میگذاشتند که علی خلیفه بشود، علی دنیای آنها را به همراه آخرتشان آباد میکرد. خب خیلی این حرف سنگین است. یعنی اگر امیرالمؤمنین علیهالسلام الان خلیفه بودند، ما این گرفتاریها را نداشتیم. نه ما، دنیا این گرفتاریها را نداشت. یعنی ما هرچه گرفتاری الان داریم از بیماری و فقر و گرفتاری و اینها، ناشی از همین هست که آن آدم اجازه نداد که امیرالمؤمنین علیهالسلام خلیفه بشود. اینقدر مسئله مهم! یعنی میلیاردها آدم، حق به گردن آن یک نفر دارند. این خیلی سنگین است. درعینحال امیرالمؤمنین علیهالسلام آن مقداری که مردم میایستند پایکار ایشان حضرت هم میایستند، بعد که مردم دیگر نمیایستند، حضرت [میفرمایند] خیلی خب، من حجت را ابلاغ کردم به شما. دیگر خودتان میدانید که بعد فاطمه زهرا سلامالله علیها در آن خطبه در جمع بانوان مدینه، میفرمایند که شما فرزندان خودتان، ذریه خودتان و نسلهای آینده خودتان را بدبخت کردید. فرمود شوهران شما، ذریه شما و نسلهای آینده شما را بدبخت کردند، با کنار زدن علی. اما در همین موضوع به این مهمی که سرنوشت دنیا به این مسئله گره خورده، سرنوشت ظهور که اساساً غیبتی اتفاق نمیافتاد خب، و سرنوشت رجعت که خیلی مسئله مهمی است، به این مسئله گره خورده، باز میبینیم اهلبیت میفرمایند که آدمها با اختیار خودشان، اختیار بکنند، اما بدانید «قد تبین رشد من الغی» غی را انتخاب کردید، انتهای مسیر مشخص است. رشد را انتخاب کردید انتهای مسیر مشخص است. این مقدار روی اختیار مردم [تاکید دارند]، البته تأکید بر ابلاغ دارند. تأکید بر موعظه دارند. تأکید بر تذکر دارند. یعنی چه؟ یعنی تلاش کنید که اختیار را جهت بدهید که درست اختیار کنند. این سر جای خودش محفوظ [است]. اما در نهایت اختیار کنند.
«وَ لَا تَنْدَمَنَّ عَلَى عَفْوٍ» اگر یکوقت عفو کردی پشیمان نشو. اگر عفو کردی، پشیمان از عفو نشو که بگویی خب ما دفعه قبل این را عفوش کردیم، حالا [صبر کن] یک جای دیگر من مچت را میگیرم، آن وقت دو تایش را با هم سرت در میآورم! نه! پشیمان از عفو نشو. ما نداریم موردی که رسولالله صلیالله علیه و آله، امیرالمؤمنین علیهالسلام، کسی را عفو کرده باشند، بعداً مجدداً جرمی مرتکب شده باشد، بعداً دوتایش را سرش پیاده کنند. آنی که عفو شد، عفو شده. اینها مهم است. یعنی اگر جرمی مرتکب شد دیگر آن جرم قبلی که عفو شد را به یاد او نمیآورند که تو آنجا چه کردی، ما بخشیدیمت و حالا الان دوباره… نه! اینجوری نبوده. «وَ لَا تَنْدَمَنَّ عَلَى عَفْوٍ وَ لَا تَبْجَحَنَّ بِعُقُوبَةٍ» بجح، یعنی آن حالت خوش آمدن نسبت به یک کار. که آدم ته دلش مثلاً خنک میشود، مثلاً میگوید که خوشم آمد. حضرت میفرمایند هیچوقت بجح نسبت به عقوبت پیدا نکنید. هیچوقت بعد از اینکه یک اعدامی را اعدام کردید، حقش بوده اعدام بشود، قاتل بوده، باید اعدام میشده؛ سارق بوده، باید حد میخورده؛ مجرم بوده بالاخره، باید حد میخورده، باید تعزیر میشده، باید هر چه؛ انجام دادید. هیچوقت نسبت به اینکه یک سارقی حد خورده، یک قاتلی اعدام شده، حالت سرور به شما دست ندهد. هیچوقت حالت دلخنکی به شما دست ندهد. چرا؟ [در] ادامه دو جمله دیگر است بعد میفرماید چرا.
- پرسش مخاطب درباره خرسندی از جزای دیگران.
+ پاسخ استاد: خب حضرت میفرمایند اینطور نباشید. هیچوقت ما این احساس خوشحالی را در امیرالمؤمنین بعد از جنگ جمل نمیبینیم. بعد از جنگ صفین نمیبینیم.
- پرسش مخاطب: حفظ ظاهر کمک میکند به تغییر باطن؟
+ پاسخ استاد: بله. [اما] نه این جا نمیفرماید حفظ ظاهر بکن. این حفظ ظاهر یک راه است برای اینکه من قلب خودم را با ظاهر خودم همراه کنم.
- پرسش مخاطب درباره معنی «لَا تَنْدَمَنَّ عَلَى عَفْوٍ».
+ پاسخ استاد: پشیمان نشو از عفو کردن. شما کسی را عفو کردی از اینکه او را عفو کردی پشیمان نباش که عجب چرا عفوش کردم؟! او مجدداً مرتکب جُرم شد! آقا من این قضیه هر وقت برایم یادآوری میشود خیلی برایم سنگین است، شاید یک علتش این است که بالاخره قلبمان را همراه با اهلبیت نکردهایم آن قدری که باید همراه کنیم. خیلی برایم سنگین است؛ مروان حکم خیلی خبیث است. یعنی نشده جایی مسئلهای پیش بیاید، فرصتی پیش بیاید [و] او ضربهای به اهلبیت نزند. آن وقت این آدم، در جریان حمله به مدینه، میآید پیش امام سجاد علیهالسلام میگوید که من به تو خیلی ظلم کردم، گذشته من را فراموش کن، میخواهم زن و بچهام را به تو بسپارم. حضرت هم میفرمایند باشه. به همین راحتی. خیلی سنگین است برای آدم. آن وقت بعدش دوباره همین آدم، از این پیچ رها شد، باز میبینی به امام ضربه میزند. اما امام هیچوقت اظهار نکرد که کاش که آنجا پناه نمیدادم زن و بچه این را، کاش که آنجا اموالش را مثلاً چه میکردم - [چون] اموالش را هم آورد گذاشت خانه امام - هیچوقت پشیمان از این نشد. این آدم تا لحظه مرگش به اهلبیت ضربه زد و توهین کرد، اما عجیب است!
«وَ لَا تُسْرِعَنَّ إِلَى بَادِرَةٍ وَجَدْتَ مِنْهَا مَنْدُوحَةً» ما گاهی اوقات عصبانی میشویم، در آن حالت عصبانیت یک رفتاری، یک سخنی میگوییم بعداً میبینیم که ای وای میشد این حرف را نزدها! میشد این کار را نکرد. چرا؟ چون این حرف را زدیم خراب شد کار؛ این رفتار را کردیم خراب شد کارمان. حضرت میفرماید پس اسراع به بادره نداشته باش. یعنی وقتی عصبانی شدی، اصرار به این نداشته باش که فوری یک حرفی بزنی. فوری یک کاری بکنی. نه عصبانی شدی، هیچ کاری نکن و هیچ حرفی نزن؛ بایست. چرا؟ چون ممکن است از تو چیزی سر بزند، این را میگویند «بادِرَةٍ»، بادره یعنی آن رفتار و سخنی که موقع عصبانیت از آدم سر میزند. ممکن است از تو چیزی سر بزند که بعداً بگویی که عه… این یک مندوحه داشت، یعنی کاش که نمیگفتم این را. این یک راه فرار داشت. میتوانستم چشمم را ببندم میتوانستم هیچ چیز نگویم، اما الان گفتهام، اگر بزنم زیرش، خراب میشوم. اگر انجام بدهم، باز هم خراب میشوم. در هر دو حال خراب میشوم. لذا تأکید میکنند در حالت غضب، تسرع در رفتار یا گفتار نداشته باش. بگذار آرام بشوی، بعد که آرام شدی آن وقت… مندوحه یعنی راه فرار. یعنی راه چاره. میشد این حرف را نزد.
- پرسش مخاطب: یک موقع برعکسش هست، یعنی بگوید ایکاش آن حرف را میزدم.
+ پاسخ استاد: آهان. این همان «لَا تَنْدَمَنَّ عَلَى عَفْوٍ» است. این همان است.
- پرسش مخاطب: پشیمان نشده و از سر ضعف نگفته نه از سر عفو.
+ پاسخ استاد: نه. بر رفتار ناشی از عفو، هیچوقت پشیمان نشوید. ولو اینکه ناشی از ضعف بوده. اما خروجیاش عفو بوده. بر خروجی عفو هم هیچوقت پشیمان نشوید.
«وَ لَا تَقُولَنَّ إِنِّي مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ» نگویید که من فرمانده هستم، من حاکم هستم، من، امر دست من است، دستور میدهم و اطاعت میشوم. میتوانم، دستور میدهم! امضا دست من است! اینطوری نگویید. چرا؟ چون «فَإِنَّ ذَلِكَ إِدْغَالٌ فِی الْقَلْبِ وَ مَنْهَكَةٌ لِلدِّينِ وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الْغِيَرِ» اگر کسی فکر کرد که مدیر مطلق است، رئیس مطلق است، حاکم مطلق است [و بگوید] دستور دست من است، امضا دست من است، این تصور موجب ادغال در قلب است. ادغال یعنی این. ببینید این [رویِ دست] میشود این [زیرِ دست]! این را میگویند ادغال. میگوید دغل کار، یعنی کسی که این [شب] را این طوری [روز] نشان بدهد. این میشود دغل. یعنی واقعیتی را وارونه نشان دادن. آن وقت «إِدْغَالٌ فِی الْقَلْبِ» موجب میشود که قلبت وارونه بفهمد. اگر حاکم تصور کند که خودش هست و خودش. تصور کند که لازم نیست به کسی پاسخ بدهم. امضا دست من بوده، دستور دست من بوده، من به که باید جواب بدهم؟ این تصور موجب میشود که قلب او وارونه بشود. قلب وقتی وارونه شد، دیگر آن اتفاقات قبلی نمیافتد. «وَ أَشْعِرْ قَلْبَكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ… و اللُّطْفَ بِهِمْ و…» قلب وارونه شده. اصلاً دیگر رحمت به رعیت… اصلاً نمیفهمد یعنی چه. اصلاً عفو و صفح را نمیفهمد یعنی چه، آقا اینها همه مجرم اند! منتها بعضیها را جرمهایشان را من خبردار میشوم، بعضیها را من خبردار نمیشوم. وگرنه همه مجرم اند! این نگاه ناشی از چیست؟ این است که فرد خودش را حاکم مطلق دیده. خودش را کافی امر مردم ندیده. خودش را آباد کننده بلاد (شهرهای) مردم ندیده. بلکه خودش را آمر دیده. من حاکم ام، من امر کنندهام! خودش را این طور دیده. «إِدْغَالٌ فِی الْقَلْبِ وَ مَنْهَكَةٌ لِلدِّينِ» دین تو را تا مرحله نابودی میبرد. حضرت نمیفرماید که نابود میکند. امیرالمؤمنین علیهالسلام بی تعارف حرف میزند، با اغراق حرف نمیزند. آنجایی که پس میفرمایند هلاک فی الدین، یعنی نابود میشود دیگر، اینجا نمیفرماید هلاک فی الدین. میفرمایند و منهکه للدین، دین تو را سست میکند، تا پای نابودی میبرد. و سوم، «وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الْغِيَرِ» موجب نزدیک شدن سقوط تو میشود. اگر کسی گفت من، آمر هستم. یعنی من امر میکنم. به که قرار است من جواب بدهم؟ سقوطش نزدیک است. «وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الْغِيَرِ» غِیَر یعنی حوادث منجر به سقوط و انقلابات شدید. اگر کسی اینجوری گفت، سقوطش نزدیک میشود. این، آن فضایی است که امیرالمؤمنین علیهالسلام از رابطه حاکم با مردم و تصوری که حاکم باید در ذهن خودش داشته باشد نسبت به خودش و مردم. این بخش آخر تصور بود دیگر. این بخش آخر عمل نبود. تصور بود. میفرماید که این تصور تو را، قلبت را وارونه میکند. این تصور، منجر به این میشود که زود سقوط کنی. خیلی خب. تا همین جا باشد.
خداوند انشاءالله ما را پیرو واقعی امیرالمؤمنین قرار بدهد به برکت صلوات بر محمد و آل محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
- پرسش مخاطب: اینها قابل تطبیق به هر فضایی مدیریت است؟
+ پاسخ استاد: نه. هر کسی در هر ریاستی متناسب با سطح آن ریاست، همین دستورات منتها با سطح خودش نسبت به او هم صادق است. یعنی ممکن است یک کسی مدیر یک مجموعه ۵ نفره باشد. به همان سطح و اندازه، این دستورات نسبت به او هم صادق است. اما تأکید میکنم، نسبت به همان سطح و اندازه و گرنه اصلش مال آن حاکمی هست که حکومت بر مردم دارد. بله. بر عموم مردم دارد.
پایان جلسه.